مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
382
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : اى عم ، جيب من دوباره پاره گشته . او را بدوز . خياط ، كار از دست بر زمين نهاده ، پيش آمد و جيب ابراهيم بدوخت . ابراهيم ده دينار زر به دو داد . خياط زرها گرفته ، از حسن و كرم او مبهوت بود . پس از آن گفت : اى فرزند ، اين كار تو ناچار سببى دارد و دوختن جيب اينگونه نمىباشد . تو مرا از حقيقت كار خود باخبر كن . اگر چنانچه بيكى از اين كنيزان عاشق گشتهاى ، به خدا سوگند كه هيچكدام از ايشان از تو خوبتر نيستند و همهء ايشان خاك پاى تو نتوانند بود . اگر جز اين قصد دارى ، مرا باخبر كن . ابراهيم گفت : اى عم ، اينجا جاى سخن گفتن نيست . كه حديث من عجيب و كار من غريبست . خياط گفت : چون چنينست ، برخيز تا در خلوت بنشينيم . پس خياط برخاسته ، او را در داخل دكان بحجرهاى برد و با او گفت : اى فرزند ، حديث بازگوى . ابراهيم ، كار خود از آغاز تا انجام بيان كرد . خياط مبهوت گشته ، گفت : اى پسر ، از اين كار برحذر باش و از اين خيال پرهيز كن . كه آن دختر ، مردان را ناخوش ميدارد . اى برادر ، تو زبان خويش نگاهدار ، و گرنه خود را هلاك كنى . چون ابراهيم سخن او بشنيد ، سخت بگريست و در دامنش بياويخت و گفت : اى عم ، مرا در پناه خود جاى ده ، و گرنه هلاك خواهم شد . كه من مملكت خود و پادشاهى پدر گذاشته ، در شهرها غريب و تنها همىگردم . مرا از آن پرىپيكر ، شكيبائى محال است . خياط چون حالت او بديد ، بر وى رحمت آورد و گفت : اى فرزند ، مرا جانى بيش نيست . او را در سر كار تو بازم . كه تو دل مرا مجروح ساختى . و لكن فردا از بهتر تو تدبيرى كنم كه از آن تدبير ، دل تو شادان گردد . ابراهيم ، خياط را دعا كرده ، بكاروانسرا بازگشت و گفتهء احدب را با دربان بازگفت و آن شب را بروز آورد . چون بامداد شد ، جامهء فاخر پوشيده ، بدرهء زر بگرفت و بسوى احدب آمده ، او را سلام داد و بنشست . پس از آن گفت : اى عم ، بوعدهء خود وفا كن . خياط گفت : همين ساعت برخيز و سه مرغ فربه با يك رطل شكر شرى كن و دو كوزه لطيف خريده ، آنها را پر از شربت كن و فردا پس از نماز صبح با ملاح در زورق بنشين و به او بگو همىخواهم كه ما را به پائين بصره ببرى . اگر او بگويد كه